پند گنجشک
گنجشک گفت:ای صیاد از خوردن من چیزی به دست نمی اوری اکر من را رها کنی دو پند الان و یک پند بعد از ازاد کردنم بهت می گویم.
صیاد قبول کرد.
گنجشک گفت:1-هیچ وقت از گذشته تاسف نخور2-حرف غیر ممکنی را باور نکن.
صیاد وقتی پندها را شنید برای وفای به عهد گنجشک را ازاد کرد گنجشک سریع روی شاخه ای نشست و بلند بلند خندید.صیاد دلیل خنده اش را ازش پرسید؟
گنجشک گفت ای ابله در شکم من یک سنگ گرانبها 4 کیلوگرمی است اگر من را می کشتی با فروختن ان سنگ می توانستی هم خودت و هم هفت نسل اینه ات را پولدار کنی.
صیاد فریادی زد و برخود وتمامی کسانی که به یادش می امد فحش داد.
گنجشک دوباره خنده ای کرد و گفت:((دروغ گفتم))و دیگر پند سوم را به تو نمی گویم.
صیاد دلیل ان را پرسید.
گنجشک گفت تو با فحش دادن برای گذشته ات تاسف خوردی و با باور کردن حرف من که در تن من 1کیلویی یک سنگ 4کیلویی وجود دارد پند دوم را عمل نکردی حالا پند سوم برای تو چه فایده ای دارد. گنجشک بلند بلند خندید و پرواز کرد و رفت.